«نه، ميدانم، همهاش بهانه است. او جان مرا میخواهد.
عشق و شفقت هم بهانه است. او حضور مرا میخواهد. حضور کامل مرا میخواهد.
صدای آب رودخانه، سبزی درختان، لطف بهار هم بهانه است. او حضور مداوم مرا میخواهد.
ترانه و تصوير همهاش بهانه است تا جان مرا تا قطره آخر بمکد و بیخويشی در رگهايم جاری کند. نه، او روح مرا میخواهد تا بینيازم کند. تا خود خلق شود، بارور شود و بارها خلق شود.» ايرج زند
گفتگوي گيتا جاوداني با ايرج زند:
چطور شد به مجسمه سازي گرايش پيدا كرديد؟
مجسمه براي من يك اتفاق و معجزه بود. زماني من يك مادر و بچه را روي مقوا كشيده بودم اما آسمان اين نقاشي، خيلي بد درآمد بود و هر كاري كه كردم خراب تر شد. بعد به فكرم آمد كه آن آسمان نقاشي را از دور آن جدا كنم و ديدم فرم خالص مادر و بچه، چقدر زيبا شد. بعد، آن كار را تا زدم و ايستاد و من بيشتر شيفته رابطه فرم و فضاي اطراف و ايستايي طرح شدم. از آن به بعد اين كار را ادامه دادم، در حالي كه به جاي كاغذ، از ورقه فلزي استفاده ميكردم. اين قدر تا زدم ، فرم دادم و تجزيه و تحليل كردم و كار كردم تا بالاخره به اين جا رسيد. در واقع بايد گفت، مجسمههاي من از بين نقاشيهاي من آمدهاند. همه چيز با ورق شروع شد و من از آن جواب گرفتم.
آبي، رنگ غالب در اين نمايشگاه است و حتي روي لبه مجسمه ها هم ديده مي شود...
بله، فضاي اين نمايشگاه، مهتابي و آبي است و حالت پر رمز و راز اسطوره اي و شبي مهتابي را تداعي مي كند كه در آن، «اجنهها» به «آدمهايي» كه سر راه آنها هستند حمله ميكنند. رنگ آبي نشانهي از آن شب مهتابي است و خطهايي كه روي مجسمهها افتاده است بازتاب نور ماه را ايجاد ميكنند.
پس فيگور مخفي شده و گريز مجسمه ها براي فرار از اجنه ايجاد شده است؟
بله، در فيگور مجسمه ها، بيشتر بيان كاراكتر و شخصيت آنها مدنظرم بوده است. مثلا در مجسمه «زن و درخت»، زني تلاش مي كند تا از دست اجنههاي تمثيلي، فرار كند اما «عشقهاي» از يك درخت مانع از رفتن و فرار او است. بازدارندگي آن شاخهي عشقه نسبت به آن شخصيت كه ميتواند خود «من» باشد. و نميگذارد از توهم يا حالت روزمرگي فرار كرده و به ناكجاهاي غريب خود برسد.
آيا در پرداختن به اين اسطوره سعي داريد منظور خاصي را بيان كنيد ؟
نه، منظور خاصي نداشتهام. هر چيز كه مورد اعتناي من باشد از آن براي سوژهي كارهايم استفاده ميكنم. رجوع به اين اسطوره بهانه اي شد كه بوسيلهي آن فضاي ذهني و احوالات دروني خود را بيان كنم و در اين راه، به درك چيزي جديد نائل شدم. از جمله اينكه من صرفا نمي توانم نقاشي تابلو كش، باشم بلكه دوست دارم فضاهايي خاص و احوالات دروني خود را ايجاد كنم و تاثير آن را بر روي مخاطب ببينم و بدانم كه آيا لذت ميبرند و به جايي ديگر يا ذهني متفاوت كشيده مي شوند يا نه؟
حرف آخر؟
خوشحالم كه در سن 55 سالگي هنوز سالم هستم و از همه مهمتر هنوز ذهني معترض دارم.. اكسپرسيون و سليقهي پلاستيكي من حفظ شده است و با شناختي شرقي و با برونفكني شديد مي توانم حرف بزنم و كار كنم.