با بال هاي سبك سنجاقك ها و با روياي پرواز گنجشكان از دشت هموار كودكي گذشتم. با باري از رنگ , خلوت خيال و آرزوهاي كوچك دريايي بر زمين , خانه هاي سفيد گچي بازي لي لي را نقش بستم و آرام قدم برداشتم . آنجا كه هر آشنا بود و نبود , فرفره هاي كاغذي ام را هديه دادم و در زير درختان سبز سدر به بازي فراخواندم
در دستانم مدادهاي رنگي , هر رنگي كه بود آشكارا بر صفحه سفيد ذهنم , نقاشي مي كرد , آسمان را , خانه هايي در پيچ , كوه هاي بلند , لوله هاي نفتي كه چون ماري بر زمين مي لوليدند , كرت هاي سبزي , من و بادبادك ها
چقدر دوست داشتم عروسك هاي كاغذي ام را كه مادرم تنها با يك قيچي و تكه اي كاغذ برايم درست مي كرد. دوست داشتم در ميانشان بنشينم و آنها به دورم بگردند و بگردند دختره اينجا نشسته , گريه مي كنه
شبها را با پنجره اتاقم و قورباغه ها و جيرجيرك هاي باغچه حرف مي زدم و صبح كه مي شد به استقبال گل هاي ناز و لادن و شاه پسند مي رفتم دوست داشتم وقتي مادرم بر گل ها و چمن ها آب مي پاشيد به زير قطره هاي جاري آب , سر مستانه جست و خيز كنم و خورشيد را تر نمايم و قاصدك ها را پرواز دهم
رنگ هايم , رنگ كودكي ام است . جاي پاي سبز صداقت بر دريچه نگاهم نشسته و بر بوم نمودار شده اند. گريزي از آن نيست . مي دانم در گذشته ام خانه اي بود و درختاني سبز كه از شاخه هاي آنها همه بادكنك هاي جشن تولدم را آويخته بودم و در گوشه حياط آن خانه , سه چرخه اي بود كه انتظارم را مي كشيد . در سبد سفيد آن ساقه هاي گندم , گوش ماهي , تعدادي سنگ , دانه هاي باران و هر آنچه را كه ميديدم جاي مي دادم . با آن سه چرخه همه دنيا را مي گشتم
بستر حياط خانه , بزرگترين دفتر نقاشي ام بود و تكه گچي سفيد , رنگين ترين مداد رنگي. خط مي كشيدم , خط مي كشيدم و مي نوشتم و اگر در راه مورچه اي را مي ديدم بر جاي پايش خط مي كشيدم. آنقدر مي رفتم تا به خانه اش برسم و آه , مورچه ها , چونان خال هاي كوچك سياهي بودند كه هميشه دوست داشتم بر دستانم بنشينند چون كفشدوزك هاي قرمز
وقتي به خانه شان ميرسيدم برايشان درختي مي كشيدم و گودال كوچكي آب تا بعد از آن همه دوندگي , تشنگي شان را فرو نشانند. آنگاه به ديوار تكيه مي زدم و مي نشستم و فكر مي كردم , آيا كم و كسري دارند؟
پدرم وقتي هر بعد از ظهر از سر كار مي آمد حياط را مي شست و خط هاي گچي ام را به جوي آب مي سپرد
با رنگ ها به ديوار هاي سفيد راه مي جستم , نقش در نقش , خط در خط . دره هاي عميق پر آب , دشت هاي بدون حسرت , گندم هاي باردار , نوستالژي تنهاي كوه , جاده هاي پر پيچ , راه مدرسه , تپه هاي رمز آميز
ديوار آنقدر سفيد بود كه هرچه مي كشيدم باز هم جا داشت و من , خستگي ناپذير
در ميان آن همه نقش خود را گم مي كردم . من در كجاي زمين ايستاده ام ؟ مي ترسيدم. هنوز دانه هاي نمكين اشك از چشمانم جاري نشده بود كه در ميان آن همه ترس , دستان پدرم را باز مي شناختم و من با آن دستان كوچكم تنها مي توانستم كوچكترين انگشت او را بگيرم ولي همان انگشت امن مرا از ميان آن دره هاي خشمگين وهم آلود و از فراز آن تپه هاي رمز آلود به سوي آشناي خودش مي كشيد و اشكانم در چشمانم مي خشكيد